سر تا پای خودم رو که خلاصه میکنم میشه قد یه کف دست....

که ممکن بود یه تکه از یه آجر توی یه دیوار قدیمی باشه...

یا یه قلوه سنگ روی شونه یه کوه....یا یه مشت سنگریزه و شن ته ته اقیانوس...

یا حتی یه مشت خاک توی گلدون....همین گلدونی که خیلی از ما ها پشت پنجره خونه هامون میذاریم....

یه مشت خاک که ممکن بود هیچ وقت هیچ اسمی نداشته باشه و تا آخر خاک باقی بمونه...فقط خاک...

اما...حالا...یه کف دست خاک هست که خدا بهش اجازه داده نفس بکشه...ببینه...بفهمه...جون داشته باشه...

یه مشت خاک که اجازه داره عاشق بشه...انتخاب کنه و تغییر کنه.

وای خدای بزرگ!!!!

من چقدر خوشبختم...من همون خاک انتخاب شده ام..همون خاکی که با بقیه خاکها فرق میکنه...من همون خاکی هستم که در دست خدا ورزیده شده ام و خدا از نفس خودش در من دمیده...من همون خاک قیمتیم.

اما!!!

اما اگر این خاک...این خاک برگزیده..این خاکی که اسم داره و عزیزدردونه خداست...اگر نتونه تغییر کنه... اگر انتخاب نکنه... اگه همینطور خاک باقی بمونه...اگه اون دسته آخر که قراره برگرده و خود جدیدش رو تحویل خدا بده سرش رو بندازه پایین و بگه:

یا لیتنی کنت تراب (ای کاش خاک بودم)

این وحشتناکترین جمله ایه که یک انسان میتونه بگه...یعنی اینکه حتی نتونسته خاک باشه چه برسه به انسان...

یعنی اینکه...

یعنی اینکه خدایا دستمون رو بگیر و هوامون رو داشته باش و نیار اون روزی که هیچ انسانی این جمله رو بگه.

آمین...