هدیه خدا

فرض کنید در حالیکه شما پشت فرمان اتومبیلتان نشستهاید
و برای رسیدن به جایی عجله دارید در همان حال اتومبیلتان پنچر میشود
و شما هم قبلا هیچوقت پنچرگیری نکرده و بلد نباشید.
چکار میکنید؟ به عالم و آدم و شانستان لعنت میفرستید؟
که «گندش بزنن! الآن وقت پنچر شدن بود آخه!».
به هر حال، چون هیچوقت تجربهی چنین شرایطی را ندارید، حسابی
به دردسر افتادهاید!اما بالاخره قرار نیست که تا ابد همانجا بمانید،
اگر شانس بیاورید و کسی کمکتان “نکند”، با هر جان کندنی هست،
یاد خواهید گرفت.اگر تصادفا، چندین سال بعد، در حال رساندن مریض اورژانسی
به بیمارستان، اتومبیلتان پنچر شود، به جای ناله و زاری، سه سوته پنچرگیری میکنید
و عزیزی از خودتان یا دیگران را نجات میدهید!
آنوقت هزار بار خدا را شکر میکنید که سالها پیش، به قیمت از دست دادن
مثلا یک جلسه از کلاس دانشگاه، تجربهای برای شرایط سختتر به دست آوردهاید.
اینها را گفتم، که بگویم، پنچر شدن نعمت است.
که بگویم اگر در زندگی پنچر شدید، به زمین و زمان بد نگویید و به جای آن
، کائنات را شکرگزار باشید! بلند شوید و خودتان را خودتان پنچرگیری کنید!
اگر شما به سراغ سختیها نروید، دیر یا زود سختی به سراغ شما خواهد آمد.
هر کسی میخواهی باش! دختر شاه پریان هم که باشی،
به وقتش دردی بزرگتر از دردِ دختر پینهدوز، گریبانت را خواهد گرفت. .
روزی خواهد آمد که تجربههای زندگیِ سختت، در مسیری که همه در آن میمانند،
نجاتت خواهد داد. نه به خواستِ من و توست این درد، تو لااقل، بچین پند را از درد.
.....
بد نگو از بر روی ویلچر نشستن ات، خیلی از این “آدمهایی” که فکر میکنی دو پا دارند،
هر روز به اکراه و اجبار قدم به سمتِ خانه بر میدارند و آرزو میکنند که هیچگاه نرسند.
آدمهایِ دوپایی که با پای خودشان به قتلگاه عاطفه و احساس رفتند…
و “آنهایی” که با پایشان لگد به حرمت و پاکیِ عشق زدند…
....
بد نگو از دستهای نداشته ات، که بسیارند “آدمهایی” که سالهاست
دستهایشاندر حسرتِ لمسی بیشهوت، خشکیده است.
آدمهایی که دستهاشان را آلوده به عهدی با عهدشکنان ساختهاند
و آرزو میکنند هرگز دستی نمیداشتند که گرفته میشد…
....
بد نگو از چشمهای نداشتهات، که معمولا چشمِ آدمها
در دیدنِ آنچه واقعا ارزش دیدن دارد، کور است. و چه بسیار نابینایانی که
با دو چشمِ سر، زیباییِ چشمها را دیدند و مهربانیِ آن را ندیدند.
زیباییِ لبخندی را دیدند و معصومیت آن را ندیدند.
دلگیرمباش…..، که به چشمِ آدمها، چشمهایی نگران و خسته،
دو چشمی ترسناکند. اصلا، چشم میخواهی برای چه؟
زشتی و حماقتِ آدمها، به خدا دیدن ندارد… با همان دو چشمی که ببینی،
با همانها خواهی گریست.
.....
نفس نفسهای تو، هدیهی خداست به تو، تو با تاپ تاپهای تپش قلبت،
شکر گزارش باش… خدا را شکر کنیم، برای چیزهایی که داده و ما نمیدانیم…
برای چیزهایی که گرفت و حکمتش را نمیدانیم...
