خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان...قسم بر اسبهای خسته در میدان...تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن,تکیه کن بر من...قسم بر روز هنگامیکه دنیا را بگیرد نور..قسم بر اختران
روشن اما دور...رهایت من نخواهم کرد,بخوان ما را....
که میگوید که تو خواندی؟نمیدانی؟....تو بگشا لب...تو غیر از ما خدای دیگری داری؟؟؟؟
رها کن غیر ما را, آشتی کن با خدای خود...
تو غیر از ما چه میجویی؟؟ تو با هر کس به جز با ما چه میگویی؟؟ و تو بی من چه داری؟هیچ
بگو با ما چه کم داری عزیزم؟هیچ..
هزاران کهکشان و کوه و دریا را....و خورشید و گیاه و نور و هستی را..برای جلوه ی خود آفریدم..ولی وقتی تو را من آفریدم ..........به خود احسنت گفتم
توئی والاترین مهمان دنیایم...که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
تو ای محبوبترین مهمان دنیایم........نمیخوانی چرا ما را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟؟؟؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی,ببینم من تو را از درگهم راندم؟؟؟؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا,اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نکردی....
به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟؟؟؟؟؟
رها کن آن خدای دور..آن نامهربان معبود...آن مخلوق خود را...این منم پروردگار مهربانت...
اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی...به پیش آور دو دست خالی خود را.....
با زبان بسته ات کاری ندارم...لیک غوغای دل شکسته ات را شنیدم.."غریب این زمین خاکیم"
آیا عزیزم حاجتی داری؟تو ای از ما, کنون برگشته ای از ما؟؟؟کلام آشتی را تو نمیدانی؟؟؟
ببینم چشمهای خیست ؛آیا گفته ای دارند؟؟
بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما...اینک وضویی کن,خجالت میکشی از من؟؟؟بگو؟؟؟
جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی بخوان ما را...بدان آغوش من باز است...برای درک آغوشم شروع کن....
یک قدم با تو..............تمام گامهای مانده اش با من.